X
تبلیغات
:.:اینجا فقط از احسان حرف می زنیم:.:‎;-)
جدی گفتم!
یاد لحظه ی تلخی می افتم که از بودنت تجسم میکنمو از شدت ترس از آن از دیدنت میگذرم...

لحظه ی تلخی که ظلمت مرا بیاد عاشورا می اندازد...

و تو تیر سه شاخ حسرت را به جنجره ی پر حرفم میزنیو...

بغض به جای حرف از آن جاری میشود...!

میترسم...

از چشمانت...

از... چشمانم.........!

ادامه اش رمز داره::


برچسب‌ها: از خودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 15  توسط فاطمه خانم  | 


سلام دوستان!آقا من اصلا داغون شدم یه ساعت نوشتم همش بیهوا پاک شد ولی باز مینویسم ایشالا

!

آقا خبرای سه ستاره هم که به به...اصلا به به...احسان آقای ما باز بد ترکوند....!

آقا قضیه این بود که ما روز چهار شنبه که چهارشنبه سوریم بود اتفاقا خونه رو به اتفاق خونواده ترک و پارک رفتیم!که شب تو راه برگشت هی میفرکیدم که باس چیکار کنم که مارو فردا سر برنامه واس ناهار بلندمون نکنن آقا اول رژیممونو بهونه کردیمو گفتیم فردا ناهار نمیخورم که دیدم تلاش خواهران وافر و ممانعت مادر استوار است و جواب نمیدهد واس همین اومدیم تض دادیمو بلند گفتیم:آقا من فردا روزم!!!!!"

حرفمان چنان دندان شکن بود که کسی جواب نداد!حتی تا فردا ظهرش مامانم خاس پشیمونم کنه که مام گفتیم شکستنش حرومه مشکل شرعیش سنگینهو ای حرفا!

خلاصه حرف زیاد زدم سه ستاره که شروع شد مثل شتر که نه بل نسبت مثل غقاب پریدیم سمت tvو خشکمون زدو 8 ساعت همینجوری بودمو تحسان رو از عمق نگاه میکردم!خعلی ضایع!تا دوربین از احسان برداشته میشد سرمو مینداختم خعلی شریفو با حیا با گوشه های مبل ور میرفتم!

البت باس بگم تو ای 8 ساعت 2 بار نقل مکان کردم تا مبادا خدایی نکرده بابا جانمان فرکای ناجور کنه راجب ته تغاریش واس همین دو بار خزیدیم بالا و پایین واس تلفزیون!

خلاصه ما که نه گشنه شدیم نه تشنه دیه وقتی اذون گفتم خواهرم یادم آورد که برو چیزی بخور!

تهشم به بهونه ی افطار سریع رفتم آشپزخونه ولی سرپا واس احسان دعا میکردم!

خلاصه این بزرگترین فداکاریم تو عمرم بود..........تهشم هیچی نخوردم فقط آجیلو شیرینی!

میدونم خععلی چرت و پرت گفتم اما خوب دلیلو تهش میگم!

سریع بریم سراغ عکسا من کلی حرف دارم باهاتون

!




بهله آقا احسان مثل همیشه وسط ایستاده!من دیه حرف نمیزنم فوش ندید توروخخخخخدا


!





ن




بهله یک حرف مختصر میزنم که برم...

1)ببخشید که خعلی حرفیدم آخه قراره برای مدتی آخرین آپم باشه چون از فردا قراره درس بوخونمو آزمونای حرفاو دلم براتون تنگ میشه!البت واس تایید و جواب نظرم هستم!

راسی برای حمایت از 3 ستاره عدد 36 رو به300077بفرستین!

دلم خععلی واستون تنگ میشه........خدافظ فعلا!!

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 17  توسط فاطمه خانم  | 

سلام دوستای گل خودم!به خدا عرق شرم بابت این مدت که نبودیم هویجور داره از چونه تا شونه مان میچکد...

آقا شما که تو این مدت نبودین ببینین چی شد!!!وحشتناک

از طرفی ما دچار بی نتی حاد بودیم و چشممان به نت دوستانمان سفید شده بود...

و ممان جانمان در کمین وایرلس...:cowboypistol:

از زاویه ای دیگر تا خرخره درسو تستو آزمونو فشار و ثبت نامو استرس...خرخون

و از جانبی دیگر هم سه ستاره...

قضیه این بود که من روز پنج شنبه ای که از شنبه اش سه ستاره شروع می شد زدیم گل خانه و چنان دچار شعف درونی شده بودیم که توان صاف نشستن نداشتیم...

ولی غز طرفی به خوبی هم میدانستیم که ما عز این شانسا نداریم پس ترجیح دادم خیلی دلمو خوش نکنم تا آمادگی شنیدن هر خبریو داشته باشم که همین شد!منتظر

جمعه بود که دوستم زنگید بهمو گفتو ما همونجا از ناجیه ی مری به معده احساس خلا کردیم...onigiriemoticon

ولی هر جور بود هر شب نصفه نیگاش میکردم...

آقا مام غیرتی شدیم به هر چی که تهش به احسان میرسید رای دادیم...!

این هفته هم که ایشالا گوووش شیطون ناشنوا قراره شبکه ی سه از دویوم تا دهم شب برنامه ای با اجرای احسان خان داشته باشه...!

حالا میدونم عکسای کنسرت و پشت صحنهو  استاتوساش خوندین ولی مال منم بخونید!و ببینید...!

میسی!onigiriemoticon

عکس جدید احسان علیخانی در کنسرت فرزاد فرزینولی این وسط من موندم بابای احسان آقا لاغرن یا آقا اجسان ما یه نمه کپل شده!آخ الهی......!

واس چی احسان تو این عکسه محوه؟مسئولین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشم میاد فرزاد فرزینم تا احسان رو می بینه دست می زنه!!!خو مگه نداره؟؟؟؟به به...!

خو چرا کیک؟این همه سلاح برای ابراز علاقه!!!!!!!!!خخخخخخ!

خو دیه برین به درساتون برسین کمرتونم از حالت قوز در بیارین بسه!

فهلا.......خافظ!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18  توسط فاطمه خانم  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 23  توسط فاطمه خانم  | 

آخ نیگاه چیییییجوری وایساده!!!!!!!!! 

http://s5.picofile.com/file/8109150068/tvj29.jpg    اوا!احسان توروخدا فاطیو نترسوووووووون!!!!!!!!!الهییییییییییییی!

 

 

 

 

 

 

http://s5.picofile.com/file/8109150042/tvj28.jpg

احسان به منم بگوووووووووو!آقا اینجا چی گفته؟؟؟؟؟وووووووووووووییییییییی!!!!!:tavajohf:خو چی گفته؟

http://s5.picofile.com/file/8109149768/tvj9.jpg

خراااااااب همین کاراشما!!!!!!!عییییین نی نی کوشولو ها افتاده!خیله خوب یکم خودمونو جمع و جور کنیم!!اوهوم!:smile (31):

احسان تو اوا!!!!!!!!!!!!تو چرا نووووووووووووووووکرتم؟!؟!؟!؟!http://s5.picofile.com/file/8109150076/tvj30.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 21  توسط فاطمه خانم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 20  توسط فاطمه خانم  | 

وقتی این عکسشو نگاه میکنم یه آرامشی تمام دلمو میگیره...!

خوب بگذریم...

خیر سرمون بعععععععد شیییییییییییییییییییییییش ماه اومدیما!

بصورت عمیق ممنونم از تماااااااااااام دوستایی که تمام این مدت بودن...ولی من...نبودم...!

شرمنده!

امتحانای سه نقطه ی ما هم به خلاص فانی رفت(خدا رحمت کند باعث و بانیش را)!

و همچنین خوشحالم که قرآنمو کامل بردم!!!!!!!!!

هیچی خلاصه...

بدجوری...

دلم واسه دوستان تنگیده بود...

آقا احسان ماهم که به به...

مثثثثثثثثثثثثثثثثثلللللللل همیشه گل کاشت...

مثل همیشه ماه...

مثل همیشه...

تک...

هنوزم مثل گذشته گاهی زیر لبم زمزمه میکنم...

احسان فقط یدونست.../اونم واسه نمونست...!

با هر مکافاتی که بود(تا آخر شب تولد دختر عموم بود!)بیشترشو نیگاه کردم!

هیچی دیگه اومده بودم روی ماهتونو ببینم که منور شدم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 2  توسط فاطمه خانم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 21  توسط فاطمه خانم  | 

سلام می کنم به همه ی دوستای نازم با یه شرمندگی...با یه استرس خاص...با یه ترس...با یه بغض...با یه غم باد...

خدایا...

5 هفته ی دیگه...

قراره توی سال نود و یک...

زیبا ترین روز زندگیم اتفاق بیوفته...

15 آبان...

روز...

تولد...

تنها هدف نفس هام...

تنها علت زندگیم...

شاید شکل شعاره اما...

یه روز بدون فکرش دنیا رو سرم خراب میشه

...می ترسم

...امروز طاقت نیاوردم...ترسیدl از اینکه نتونم 15 آبان بیام...با یه استرس خالی از آرامش...با یه ترس از اینکه بفهمن باز تو نتم...دارم می نویسم...یکمی مونده تا هق هق...پس...اومدم بگم خوش بحالتون اگه...

سالروز تولد...

بهار زندگیمو می خواین جشن بگیرین...تو وبتون...

تو اینترنت...

تو خونه...

نمی دونم شاید زرپی زدم زیر زندگیو اومدم تو نتو هر چی خواستم نوشتم اما...

اگر اجازه ندادنم...

اگر تحریم نتی شدم...

اگر تحریم احساسی شدم...

جامو خالی کنین...زنده بودم دزدکی میام...

اگرم که نه...

8 آبان...

روز تولدم واسم یه صلوات بفرستین...

چون بوسیدن عکس عشقی که مال تو نمی شه گناهه...

حالم خوب نیست...

هر چی جلوتر می رم...

بیشتر محتاج بودنش می شم...

اما...

با یه قلب داغ...

با یه بغض بی صدا...

اومدم بگم...

داداشی احسان گلم

تولدت مبارک...

الهی 150 ساله شی...

حالم خرابه...لعنت به دوستی که همش گیر داده آدرس وبمو می خواد...

چون تنها کسیه که از احساسم خبر داره...

ولی من نمی دم...

و رفاقتمو به شما...

به صدتای رفاقتش نمی دم...

نظر بذارید...

شاید تونستم دزدکی بیام نگاه کنم...

دعام کنید...

دلم داره واسه دیدنش پرپر می زنه!تو روخدا...

توروخخخخخخخخخخخخخدا!!!!!!!!

اگر خبر دار شدید می خواد بیاد تلوزیون بهم بگید...زورکی که شده...

دزدکی که شده میام!

دلم براتون پر زده بود...

ولی کی می تونه بفهمه...

تمام دلخوی این روزام اینه...

که تولد من و داداش احسانم...

تو دو تا چهارشنبه ی متوالیه...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 21  توسط فاطمه خانم  | 

سخته!دوستای گلم و ماه عسلی های خوبم سخته!به جون خودم سخته!سخته!!!!!!در این حد بدونین که چشام قرمز شده!!!!!نه فقط واسه اینکه این آخرین باریه که میام و پست جدید می ذارم!!!!!!نه فقط واسه اینکه دیگه نمی تونم درست حسابی جوابتونو بدم...نه فقط واسه اینکه دیگه تقریبا تا بیشتر از چند روز دیگه اونم واسه دیدن نظرام نمیام... بلکه این اینترنت راه دسترسیم به خبرای قشنگ داداش احسانم و عکساش بود!!!!!!!!!!!به خدا سخته!!!!!!!!نمی خواستم خداحافظی کنم اما...شد دیگه...چی کار میشه کرد...!!!!!!!!!!!باید بگم دلم واسه همتون تنگ میشه!!!!!!اومدم از یه سری دوستام تشکر کنم!!!!!!!از یه سری دوستایی که بعضیاشون حتی هیچ وقت به وبم نیومدن اما...با پستای خودشون شادم کردن...!!!!!!!اومدم بگم مرسی از اونایی که تنهام نذاشتن و هر وقت نتونستم به اینترنت دسترسی داشته باشم و در هر صورت نمی شد جوابشونو بدم بازم میومدنو محبت داشتن...از همه...من الان تقریبا ۶ ماهه که وبلاگمو درست کردم...در واقع نظرم درمورد اینترنت عوض شد...از اینکه ازش یه غول تو ذهنم ساخته بودم پشیمونم...یعنی دروغ چرا از اینکه برم تو اینترنت می ترسیدم...فکر می کردم میشم یه آدم بد اما...الان که نگاه می کنم می بینم ۱ دوست خوبی که تو این دو ماه پیدا کردم و تو همین دو ماه باهاش آشنا شدم به من کمکی کرد که تو این ۱۴ سال زندگیم کسی به عنوان یک دوست بهم نکرده بود!!!!!!!!دوستی که تونستم حرفایی رو بهش بزنم که به کسی نمی گفتم...من اومدم از بهاره جون و مرجان جون و پریسا جون و ندا جون و ...تشکر کنم!!!!!!البته تشکر ویژه ام از دو دوسته که همون دو نفر اولیه!!!!!!!!!بخصوص بهاره جون عاجی خودم که تنها کسی بود توی این مدت که بهش می تونستم حرفامو سر راست بگم!!!!!احساساتمو...دلتنگیایی رو که داشتمو...خلاصه یه عذر خواهی چرب و چیلی هم بهش بدهکارم!!!!!!!در واقع ممکنه خیلی جا ها با حرفای غم انگیزم ناراحتش کرده باشم!!!!!!!!!!من متشکرم و عذر خواهی می کنم از کسایی که نتونستم و یادم رفت اسماشونو بگم...ممنونم...مچکرم!!!!!!!!!دوستای نازم!!!!!!!!دلم واسه همتون تنگ میشه!!!!!!!!!واسم کامنت بذارین!!!!!!!!از اینکه بعد از مدت ها دزدکی به بلاگفام نگاه کنم و ببینم که نظر دارم خوش حال میشم....هر چند نتونم جواب بدم یا اصلا بازش کنم اما همین که می بینم نظر دارم خوشحالم میکنه!!!!!!!!خداحافظ...خوش بحالتون اگه حوصله ی باز شدنه مدرسه رو دارید...راستی راستی من تو این روزای قبل مدرسه ممکنه بیامو با گوشیم نگاه کنم نظرامو البته اگه نت داشته باشم که احتمالش ۱۰٪!!!!!!!!مرسی بابت همه ی لطفایی که بهم داشتید...حتی اگر واسه بار اول اومدید به وبم ممنونم که وب منو انتخاب کردین...با اینکه می دونم این اسم وبلاگمه که باعث می شد بعضیا برای بار اول بیان به وبلاگم...اما...مرسی...از همین الان دلم واستون تنگ شده...تو روخدا درساتونو خوب بخونین دیگه...من که واسه خودم یه آبرویی تو مدرسمون دارم امیدوارم امسال جفت پا نرم تو هر چی آبروهه...آره دیگه چی بگم امسال سال سوم راهنماییه و هزار درد بی درمون...زیادی ور زدم...اما می دونم  باید الان کم کم اشکام از تو چشام بزنه بیرون...خداحافظ داداشی جونم...خداحافظ...دلم زیادی واسه ذوقایی که واسه باز کردن وبای طرفدارت می کردم تنگ میشه....دلم زیادی واسه عکسای جدیدت تنگ میشه...دلم خیییییییییییییییییییلللللللللللللیییییییییییییی برات تنگ میشه...آره دیگه...خداحافظ...دیگه حرفم نمیاد...همین...ممنونم تو بهترین زمان ها وقتتونو به وبم هدیه کردین...می دونم یه سریاتون از دستم خسته شدین که یادم می رفت جوابتونو بدم....می دونم...اما...حلالم کنید...خداحافظ...ممنونم بهاره جون بابت لطفایی که داشتی...هر چه قدر که بگم کمه...باور کن با حرف زدن باهات حسابی آروم می شدم...خداحافظ...نمی دونم...باید چی بگم...حذف نمی کنم وبلاگمو خیلی دوستش دارم...نمی دونستم توی اینترنت دوستایی دارم که هیچ وقت نداشتم...برمی گردم اما دیر...دلم...واسه داداش احسانم تنگ میشه...دلم واسه گیرایی که بهم می دادن بابت وبمم تنگ میشه...داداش احسان گلم...هرچند می دونم غیر ممکنه اما...اگر روزی...زمانی...تاریخی...سالی...ماهی...اومدیو این پستمو خوندی بدون به اندازه ی تمااااااااااااااااااااااااااام نقط هایی که میشه روی سرتاسر زمین کشید دوستت دارم...به نصف نقطه های زمین میگن "عشق"اما...وقتی عشقو دو برابر کنی میشه "جنون"...تا ابد...به حد جنون دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 3  توسط فاطمه خانم  |